X
تبلیغات
كلـبه عشـق من و تو
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین
كلـبه عشـق من و تو

۞ NokiaN8 ۞
http://baharupload.ir/do.php?img=18

برای ورود به چت دنیز بر روی بنر بالا کلیک کنید

... هر كسي را



هرکسی را می تونستم دوست داشته باشم ...

اگر ...

دوست داشتـن را از تو شروع نمی کردم ...!!!


...بهارم...


یکشنبه چهاردهم مهر 1392  توسط نفس و علي   |

 

چت دنيز


منیم چؤرک سیز و سوسوز


قالدیغیم گونوم چوخ اولوب ،


آمما اومودسوز قالدیغیم گونوم


هئچ اولماییب.


آتا بابک



http://baharupload.ir/do.php?img=19




سه شنبه نهم مهر 1392  توسط نفس و علي   |

 

نامه ای برای مخاطب خاصم


سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو (بهارم) ، تویی که مخاطب خاص منی ، تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی . در چند ‍‍‍پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست  دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی !!!

دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را با تو تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است . چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی ،  بیاوری دل است و دیگر هیچ !!!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده !!!  نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد .  منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم . با زمان حرکت کردم و نه مثل هم سن هایم در پی زمان !!! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و عاشقت هستم . دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم . خواندن ، خوردن ، خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم - از کسی متنفر نباشم - خود خودم باشم . آری این منم مردی تنها توی بستر بیماری (شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند : زندگی


همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی  !  می دانم بدم ، می گویی و یا می گویند می دانم ، رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی ! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم ؟ چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم ؟ نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده ؟؟؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به ، دوست داشتن ،  و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی ، بی خواب و بی خوراک ، بی گفت و شنود ، دور از خویش و از دیگران ، همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن ، آنهم به چه ؟ به ، دوست داشتن ، {به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است ، پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است ، زلال تر است ؟
چگونه می توانم احساسم را بیان کنم ؟ مگر جز کلمات ابزاری دارم ؟ همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و .....  باید اعتراف کنم دیگر بس است  ، من دیگر تاب ندارم بهارم ، باید اعتراف کنم که .... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه !!! می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود . آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم ! دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند . چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود بهارم ، هست ، وشاید خواهد بود ، آنها را می گذاشتم روی سینه ام ، روی قلبم . آرام تر می شدم . .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت ؟؟؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس  کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و ... !
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من  چه التهاب ها به بند کشیده شده ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام ، چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام !!! و چه خوب که نمیدانی  و یا نمی خواهی بدانی بهارم .....


سه شنبه نوزدهم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

خدایااااا



خدایااااا

تا به حال کسی رو دوست داشتی ؟؟؟

بوسیدی و به آغوش کشیده ای ؟؟؟

میدانی هم آغوشی یعنی چه ؟؟؟

میدونی وقتی کسی رو دوست داری

حــــلال ، حــــرام ، ثــــواب ، گـــناه معنی ندارد ؟؟؟

میدونی بهشت یعنی آغوش " او " ؟؟؟


کــــــــــــفر نمیگویم خداااااااااااا

تا به حال کسی رو دوس داشتی ؟؟؟



شنبه شانزدهم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

خط های موازی



می گویند خط های  موازی هیچ گاه به هم نمی رسند


هیچ وقت نفهمیدند که ما کنار هم راه می رویم نه روی یکدیگر !!!




جمعه پانزدهم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

آرزوی با تو بودن



یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایمــ را دَم ِ در بگذارم

تــا رفتگـــر ببــــرد  !!!  بیچــاره او ...

ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم

ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است

نتــرس جانکم  !!!

حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم ...




شنبه نهم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

کاش



کاش بی قراری های  “ من ”  برای  “ تو ”


کاش سوختن  “ من ”  به پای  “ تو ”


کاش چشم انتظاری  “ من ”  برای بودن  “ تو ”


مثل دلخوشی هایم …


مثل عاشقی هایت …


کوتاه بود  ،  کوتاه !!!


پنجشنبه هفتم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

بی صدا



غم هایی هست که چشمانت را خیس نمی کنند


دلـــــت را به آتش می کشند ، بی صدا سوختن دردناکـــــــــــ است






دوشنبه چهارم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

فدات بشماااااااااااا



بــــــــــــــهارم


امروز اول فروردین هستش ، چند ساعتی انگار از سال نو گذشته ، همه جشن گرفتن و به هم سال نو رو تبریک 

میگن ، اما من چی  مثل دیووونه ها پشت سیستم هستم ، هیچ حسی ندارم خودمو توی اتاقم حبس کردم

بهارم ، آخه میدونی بدون تو من نه سال نو دارم و نه عیدی !!! عید من روزیه که تو پیشم باشی عشقممم


دوستت دارم بیشتر از همیشه


راستی یادته همیشه بهت میگفتم بی تو میمیرم !!!


انگار داره وعده ام به حقیقت میرسه " حالم این روزا خوب نیست دیگه حتی نمیتونم زیاد پشت سیستم باشم


میدونی فقط ترسم از اینه که تو رو نبینم و بمیرم کاش میشد یه بار دیگه ببینمت و زل بزنم تو اون چشای قشنگت

و بگم بی وفای من عاشقتم تا دم آخر


فدات بشماااااااااا بهارم  تکیه کلامات همیشه تو گوشم زمزمه میشه و منو ذره ذره از پا در میاره " کجایی بهارم

؟؟؟

خیلی دلم  برات تنگ شده خیلی ، برا صدات برا خندیدنات دلم لک زده عشقم " الان که اینا رو مینویسم چشام پر

اشکه کاش بودی این حالمو میدی که چطور در فراغت دارم ضجه میزنم " دوستت دارم میدونم برات تکراری شده

ولی شاید دیگه برا گفتنش فرصتی نداشته باشم




جمعه یکم فروردین 1393  توسط نفس و علي   |

 

امروز ، روز میلاد تو


بهارم امروز ، روز میلاد تو است ، قلبم پر تپش از همیشه ، این روز را در قلبم حک کرده ام که


تا زنده ام بماند ، که هم میلاد تو را دیدم و هم لحظه عاشقی را  !!!


ای گل ناز من ، محرم رازهای من ، روز آمدنت مبارک ، روزی که دنیا با طلوع تو میلرزد از


اینهمه زیبایی که در وجود تو شکفته است !


میخواهم همه دنیا بدانند که چقدر دوستت دارم ، تا حسرتی باشد در دلهای دیگران و دلیلی


باشد از اینکه افتخار کنم که پاکترین عشق دنیا در دلم نشسته !!!


با دلی عاشق و قلمی که به یاری هیچ احساسی جز من نمیرسد ، با این دل پر غرور ، از تو 


نوشتم و از تو خواهم نوشت ،  تا ابد از تو خواهم نوشت در دفتر عشق ….

 

میلادت مبارک ای بهترین عشق !


سه شنبه بیستم اسفند 1392  توسط نفس و علي   |

 

بهارم روز میلادت مبارک





چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !!!

و چه اندازه شیرین است امروز ...

روز میلاد ...

روز تو !

روزی که تو آغاز شدی بهارم !

 تولدت مبارک



سه شنبه بیستم اسفند 1392  توسط نفس و علي   |

 

شب های بی قراریم



شب های بی قراریم ، شب هایی که خواب به چشمانم نمی آید


تنها می نشینم و خوبی هایت را می شمارم …


و بعد کم می آورم !!!


هم زمان را


و هم نفس را  ( بهارم )


چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392  توسط نفس و علي   |

 

گاهی تو ای بهارم



گاهی اگر توانستی ، اگر خواستی ، اگر هنوز نامی از من در سر داشتی نه در دل !


در کوچه تنهایی من قدمی بگذار ، شلوغیه کوچه ظاهریست ، نترس ، بیا …


نگاهی پرت کن و برو همین !!!



چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392  توسط نفس و علي   |

 

بهارم




 نميدونم دراول نامه ام بايد به چه کسي سلام کنم ؟؟؟

 نميدونم بهت بگم آشنا يا غريبه ؟؟؟


 اما بهتره بگم  غریب آشنا ...              پس غریب آشنا  سلام؟؟!

پرچم کمک داور سرنوشت مدت هاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم

بالاست ......

نميدونم بايد از کجا شروع کنم ؟ از چي برات بگم بهارم ؟ اصلا نامه نوشتن من چه

حالي داره ؟ اما نه ميدونم که غمگينه ... چون .......

واي ... امان از اين نقطه چين ها که غوغا ميکنه . حرف از تمام کردن نيست حرف از

علت تمام شدن است . حرف از پايان دادن نيست حرف از چگونه پايان دادن

است ... راستي چطور بايد به  یه رابطه اي که پايان مسيرش مشخص نيست پايان

داد ؟؟؟ چرا بايد با خاطرات تلخ و شيريني که در یادها ثبت شده خداحافظي کرد ؟؟؟

چطور بايد اين عشق را پنهان کرد و او را در قلب خفه کرد ؟؟؟ واي که اگر عشق و

احساس دوست داشتن نبود زندگي ... شايد از نظر من زندگي بي معنا ميشد ، اما

از نظر  تو  خيلي قشنگ ميشد بهارم . چون اگر احساس دوست داشتن نبود ،

انتظاري

هم در کار نبود ، اگر عشق نبود ، حسرت ، دلتنگي ، غرور ،  دل شکستگي هم نبود و چقدر خوب

بود که در نبود عشق و دوست داشتن انسان بدون دغدغه زندگي ميکرد !!! بدون دغدغه از

دست دادن معشوق . بدون دغدغه اينکه روزي از معشوق خود جدا خواهد شد و فقط

برايش حسرت و دل شکستگي باقي خواهد ماند ...

اي کاش ناگفته هايم را درک ميکردي بهارم . اگر درک ميکردي شايد الان اين لحظه ي تلخ فرا

نمي رسيد . شايد زندگي با عشق را تجربه ميکرديم . اما....

اما تو هيچ وقت نفهميدي يک عاشق نبايد حرف بزند و معشوق بشنود بلکه معشوق

بايد با تمام وجود ناگفته ها را درک ميکرد . درسته که نگفتم  بی تو ذره ذره خاهم مُرد

اما فکر کردم تو اين رو ميدوني . من نخواستم بفهمي تا این حد دوستت دارم

چون ... فکر اين جا رو نميکردم که روزي قراره با حسرت و يه قلب شکسته ازت جدا

بشم ... اما چاره اي نيست...ما نميتونيم همديگر رو درک کنيم ... ما دو تا مال دو

دنياي

متفاوت هستيم . با آرزوهاي مختلف ... تو دور خودت يه حصار بستي . شايد براي

خودت و براي قلبت يه حفاظ درست کردي . اما خيلي خوب نيست که دور قلبت حفاظ

خار دار داشته باشي و با حرفات دل کسي رو که دوستت داره رو بشکوني ... تو

همه ي پلهاي پشت سرت رو شکستي . فرصتي براي جبران نمونده . دوست

داشتم فقط يک بار فقط يک بار بفهمي  دوست داشتن به گفتن نيست ... تو مثل يه

آدم غمگين هستي . آواي غمگيني که آواي تنهاييش دلم رو به خون ميکشه و فرياد

خاموشش در دشت بي کران زندگي ام پيچيده است .بهارم تو واژه ي غم را براي من به

تکامل رساندي ... آخه چرا ؟ چرا غم ؟ بسه ديگه ... به خودت بيا . تو  طاقت شنيدن حرفاي منو

نداري و زود از کوره در ميري . انگار همه چيز براي ما به پايان رسيده ... بايد پياده

شيم گلم . قايقمون به گل نشست . اگه ميتونستم با فرياد به همه ميگفتم دوستت

دارم .. ميگفتم از همون لحظه اي که چشای قشنگتو  ديدم . دل به مهرت بستم و

هميشه با يادت روزهاي لبريز از انتظار را به سر کردم .....

                                 سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي   

                                                       دل زتنهايي به درد  آمد خدا را همدمي   

بهارم خوشبختي  من در  با تو بودن خلاصه ميشد . اما من اين خوشبختي تو رو از

دست دادم ... دلم خيلي گرفته ، خيییلي ... به اندازه ي غربت چشمات ... به

اندازه ي دوستت دارم هاي تو ...

غریب آشنا : تو بعد از من فرصت هاي زيادي خواهي داشت . به خودت مطمئن باش .

به خودت اجازه بده يه عشق که شايسته ي توست ، خوشبختي را برات به ارمغان

بياره . تو بايد بعد از من در قلبت رو به روي يه عشق جديد باز کني . عشقي که

متضاد من باشه . اذيتت نکنه ، دلتو نشکونه و ...الان که اين خطوط رو مينويسم يه

غم سنگين سينه ام رو ميفشاره . غمي که سايه اش هميشه بر سر تا سر زندگي ام

گسترده شده و من اميد رهايي از اون رو ندارم . ميرم بدون اينکه توان رفتن داشته

باشم . ميرم تا کوله بار نگون بختي ام رو هميشه به دوش بکشم . من آرزوهامو به

دست باد سپرده ام و خودم در کوير خاموشي راه ميرم ... نميدانم کجا و چگونه به

آرامش مطلق خواهم رسيد . آرامشي که در اين دنيا نصيبي ازش ندارم . خسته ام...

خيلي خسته ... خسته از مرور تنهايي و بي همدمي . خسته از جدال با زندگي که

ادامه دادن رو برام سخت کرده و هميشه عشق رو گناهي نا بخشودني برام جلوه ميده .

بخدا دوستت دارم و ميخوام دوستت بدارم و بهت عشق بورزم بهارم . ميخوام که قدم عشق

را در منزلگاه خاموش قلبم بپذيرم . اما يه دست عصيان گر به تاراج با اون پرداخته تا

عشق رو از من بگيره و خاموشي و سکوتم رو صد چندان کنه . قصه من قصه تلخي

است که ارزش شنيدن نداره . چه سود از دانستن غم و رنج من !!! بدان که اگر مرا ياراي

پرواز بود بي دريغ به سويت بال و پر ميگشودم و از زنجير اسارت عاطفه ها و تعهدات

انساني رهايي ميافتم تا تو بداني که وفاداري ام به تو و عشقت تا چه حد صادقانه

است . اگربدانم که هميشه تو رو در روياهام مي ديدم . سخني به گزاف نگفتم و

روزي که نگاه مهربان تو را ديدم که به من دوخته شده بود احساس کردم که

تو و نگاهت را ميشناسم وآنگاه بود که بيش از پيش به مهرت دل بستم و اين

مهر گران قدر رو با اشک خونينم به بار نشاندم . تا دمي در زير سايه آن

بياسايم و جبر زندگي را که بيرون رفته به دست فراموشي بسپرم . اما دريغ و

درد که اينطور نشد !!! الان از خودم بريدم چون لحظه جدايي از تو " جدايي

از عشق " جدايي از کسي فرا رسيده .... اي کاش ميتوانستم از نعمت عشق

برخوردار باشم و زندگي ام را با تويي که بيشتر از جونم دوستت دارم تقسيم

کنم و در کنار تو از زيبايي هاي عشق و لذت جوانی برخوردار باشم . اما

هيچ وقت اين اي کاش ها به حقيقت  نمي پيوندد و  تقدير من و تو اين چنين

است و شايد بتونم بگم که خدا منو فراموش کرده و در سختي هاي زندگي تنهام

گذاشته بدون اينکه بتونم بي قراري هايم روبه زبون بيارم ... بنابراين

ملتمسانه از تو ميخواهم........................

نميخوام ياد و خاطر من قلب پرمهرت رو دچار اندوه کنه و من از رنج تو رنج

خواهم کشيد ... بزار پروانه بسوزد و شمع بماند ،  تا روشنايي بخش دلي باشه

که ميتونست به اون تعلق بگيره ، منو بد عهد نخوان !!! چون يادگرفتم که به

هر محبتي وفادار بمونم حتي اگه موجب زوال و نيستي من بشه !!!

تو بايد بزاري قلبت خانه ي يه نفر ديگه بشه ... همون طور که ميخواي ...

برات بهترين ها رو آرزو ميکنم . الان که اين نامه رو ميخوني من ديگه کنارت

نيستم و براي هميشه از پيشت رفتم ... ميدونم که دلت خيلي بزرگه زلال و صاف

اما ازت ميخوام براي از دست دادنم ناراحت نشي که ميدونم نميشي ... وقتي به

دونه هاي بارون نگاه ميکنم که از آسمون به پايين ميان و روي زمين رو مي

پوشونن به ياد تو مي افتم که دوست داشتم برام تکيه گاه بشي ...

افسوس که با تو بودن فقط رويا بود ...

به اينجاي نامه که رسيدم تازه فهميدم چقدر حرف داشتم که بهت زدم ببخش که

حرفام زياد بود و سرت رو درد آوردم . کاش..........

بهارم  بعد از من تو آزادي و هيچ عهدي بينمون نيست ... اما بدون که يادت

در اين سينه ي مالامال از حسرت و آرزو باقي خواهي ماند ... 



جمعه نهم اسفند 1392  توسط نفس و علي   |

 

خودت بیا


 این پُست رو خالی میگذارم


خودت بیا همه حرفای نگفته اتو  بنویس






پنجشنبه هفدهم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

چـــــــــقدر



چقدر برات قصه بگويم ؟؟؟


چقدر ببوسمت ؟؟؟


نوازشت کنم


موهات را نفس بکشم


تا خوابت ببرد ؟؟؟


...


چقدر ؟؟؟


نگاهت کنم



نگاهت کنم


تا خوابم ببرد ؟؟؟




جمعه یازدهم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

دلـــــــتنگی




میدونی دلتنگی یعنی چی ؟

دلتنگی یعنی اینکه ..

بشینی با یادش به خاطراتت فکر کنی ...

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت

ولی چند لحظه بعد ..

شروع اشکهای لعنتی ...



جمعه یازدهم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

حرفت که میشود




حرفت که می شود با خنده می گویم :


یادش بخیر فراموشش کردم ...


اما نمیدانند هنوز هم کسی اشتباه تماس میگیرد ...


سست میشوم که نکند تو باشی  ...



جمعه یازدهم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

کاااااش


کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون


به جای


اینکه بپرسه “ چته ؟؟؟  چی شده ؟؟؟


بغلت کنه و بگه  “  گریه کن  ”  …


یکشنبه ششم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

برای تو (بهارم) نامه ای می نویسم




دلتنگی
که دست از سر دل بر نمی دارد.

دلتنگی که فاصله را نمی فهمد  !

نزدیک باشی و اما دور…دور…دور  !

تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .

تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند …

پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند !!!

فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند !!!

خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد  ؟؟؟

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم بهارم .

می دانی بهار ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند 

و کسی که باید ، آنها را نخواند !!!

قرار نیست این را هم بخوانی … قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !!!

قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کردم…

قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است …

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم ! و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد …

اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی !!!

  دلتنگ کسی که دوستش داری…

برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی!

برای روزی که به هوای هر صدای پایی

  تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی !!!

برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را

بوییده باشی !!!

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟؟؟

آن روز چقدر از هم دور شده باشیم  ؟؟؟

پای کدام بن بست ، کنار کدام درخت ،  پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟

هنوز زود است بهارم … برای تو که از حال دلم غافلی زود است…

نباید بفهمی که این روزها  چقدر

دلتنگم… نباید بفهمی

که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود !

این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم …

برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم …

وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم

کرده ای…

موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند !

کوچه ها را که نگو …

بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ، سلامی … خیال کن

غریبه ای که او را

هیچ کس نمی شناسد ! هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم …

نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .

هنوز هم انتظار را دوست دارم .

هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد …

به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود … گم می شوند !

خوش به حال قطارها همیشه می رسند … اما من … هیچ وقت نرسیدم  !!!

  هیچ وقت … تمام  زندگی ام فاصله بود …

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد …

چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ( بهارم )، از مسافری که عمری عاشقت بود …



شنبه پنجم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

تو هیچگاه


و تو هیچگاه نخواهی فهمید که من با یاد همان دقایقی که کنار هم بودیم


روز هایی را که بی تو گذشت زنده


مانده ام !



چهارشنبه دوم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

گاهی



گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی با تمام آدمهای کنارت فرق دارن !


خودشون … دنیاشون … زندگیشون …


و بعد بفهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن


این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه


توو زندگیت !!!



سه شنبه یکم بهمن 1392  توسط نفس و علي   |

 

هی فلانـــــــی


هی فــلانــــــــــی !!!


دیگر هوای برگرداندنت را ندارم …


هرجا که دلت میخواهد برو …


فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد ،


آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت ،


باز هم آرام نگیری …


و اما من …


بر نمیگردم که هیچ !!!


عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم ،


که نتوانی لم بدی روی مبل های راحتی ، با خاطراتم قدم بزنی !!!



دوشنبه سی ام دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

به دَررررررکـــــــ



http://baharupload.ir/uploads/ff6966a414d01.png


رفتـــــــــه ای  ؟؟؟


بعضیا بهش میگن قسمت


اما من تازگیا بهش میگم به دَرررررررکــــــــــــ !!!






دوشنبه سی ام دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

دلتنگتـــــــــــم



خیلی دلتنگتم ، اما …


نمیدانم “خیلی” را چگونه بنویسم که “خیلی” دیده شود



سه شنبه بیست و چهارم دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

هیــــس


هیـــــــــس !!!


هیس آرام تر باشید… عشقم در آغوش کسی خوابیده..!




دوشنبه بیست و سوم دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

مـَرد



مـــرد چـيزی داره بـــه نــام غـرور

 

بـرا هـمـيـن هـمه فــکـر مــي کـنـن دلـش از سنـگه

 

وگـــرنــــه ...

 

هــزار بــار بيـشـتـر از زن بــه احـســاس و نــوازش نــياز داره

 

بــاور نــداری ؟؟؟

 

آهـنـگـي غمــگــيـن تــر از

 

صــدای گــريــه  مـرد سـراغ داری ؟؟؟؟


دوشنبه نهم دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

برگرد



یادم می آید گفته بودی ساده و کوتاه نویسی را دوست داری


تقدیم به تو …


ساده و کوتاه تنها همین دو کلمه :


برگرد ، دلتنگم



پنجشنبه پنجم دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

دنیای این روزای مــــــن


دنیای این روزای  من

هم قد تـَن پوشم  شده  !!!


اینقد دورم از تو که

دنیا فراموشم شده


دنیای این روزای من

درگیر تنهایی شده  !!!



تنها مدارا میکنی ، دنیا عجب جایی شده  !!!

هر شب تو رویای خودم


 ( آغوشتتو تـَن میکنم  )


آینده این خونه رو ،  با شمع روشن میکنم


در حسرت فردای تو

تقویممو پُر میکنم


هر روز این تنهایی رو ،  فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من

حتی شبم  تاریک  نیست


اینجا به جز دوری  تـــــــو چیزی به من نزدیک نیست





یکشنبه یکم دی 1392  توسط نفس و علي   |

 

هنوز هم هستی



هستی


هنوزهم هستی همینجا .... این حوالی

در دورترین نزدیکی ام

هنوزهم هستی میان نبض دقایقم

در تمام بیخیالی هایمان

درتمام حواس پرتی ها

لابه لای تک تک لحظه هایی که حواسم را پرت تو میکنم و حواست پرت تر از پرت است

هنوزهم هستی

همان عکسی که با دیدنش هم جان میگیرم هم جان میدهیم

هنوزهم هستی درقنوت اشکهایم زیر نور سبز تسبیح

هنوز هم هستی زمزمه ی لبان بسته ام .... که قفل شده اند باسکوت

هنوز هم هستی در خوابهای دور و دراز من

تکه ای از یک بهشت خیالی است خواب باتو بودن

هنوز هم هستی  .... همین بغض همیشگی لبخندم

هنوز هم هستی

چه گیری کرده است دلم به این بودن های غریبانه ات

هستی اما غریبه ای

هستی اما نیستی

هستی اما بغضی

هستی اما خیالی

این چه بودن است ؟؟؟

به خواب من میآیی و کنار دیگری خوابی !!!

این چه بودن است ؟؟؟

فریاد میکشم برسر تو

همان عکس  دوست داشتنی ات

خجالت هم گاهی خوب است که بکشی

خجالت اینهمه گستاخی

خجالت اینهمه بغضی که بیصدا میشکند

خجالت اینهمه ندیدن و نشنیدن

خجالت نمیکشی...میدانم...

مگر کشیدن دارد خجالت بی خبری ؟؟؟

چه بی پناهم در برابر چشمانت

چه بی پناهم

نمی دانم تو بی اندازه بی رحمی یا من بی اندازه نابود ؟؟؟

بدی هایت به اندازه ی کافی نمایان بود

نیازی نبود خود واقعی ات را نشانم دهی

میشناسمت غریبه

هنوزهم هستی

هنوز هم هستی قهرمان تمام قصه هایم

وشاهزاده ی پریانم

هنوز هم هستی

چه قهرمانی ساختم از تو

سپاس تو را .... این آخرین سیاهی ات تاجی بود برهمه ی بدی هایت

سپاس تو را

که آنقدر بد شده ای که دعاهایم بی اثر شده اند

سپاس تو را ای قهرمان ....

هنوز هم هستی

تنها فاتح قلب جنگ زده ام

هنوز هم هستی

مثل ریل های قطار ... که هرگز بهم نرسیدند

کاش بشود هنوز به خوب بودن هایت دل بست ... کااااااش



پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392  توسط نفس و علي   |

 



*********************

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو

براي عشق قبول كن

ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن

ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز

ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند

ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده

ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن

ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن

ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير

ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش

ولــي خـــوب باش


Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دوسـتت دارم بــهارم Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ali.nokia86@yahoo.com

 

 

yagmur gizi

 

 

 

 




http://baharupload.ir/do.php?img=18

 

 

 

.: :.

 

چــــــت دنيـــــــز