فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین
كلـبه عشـق من و تو

Seni Aşksız Bırakmam
http://baharupload.ir/do.php?img=18

برای ورود به چت دنیز بر روی بنر بالا کلیک کنید

... هر كسي را

 

 

 

هرکسی را می تونستم دوست داشته باشم ...

اگر ...

دوست داشتـن را از تو شروع نمی کردم ...!!!

 


 

...  بهارم  ...

 

یکشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۲ توسط :: نفس و علي   |

 

میگن

 

 

آدمی که دل کندن بلد نیست


باید جون کندن یاد بگیره !!!

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط :: نفس و علي   |

 

آهای

 

 

یعنی آدما آنقد راحت برات تموم می شن ؟؟؟


لااقل مثه این آبمیوه پاکتی یه تکونش بده …


شاید یه چیزی تهش مونده بود !!!

 

 

 

 

یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط :: نفس و علي   |

 

@-@

 

نه عاقدی در کار بود


نه خطبه ای


نه کاغذی امضاء کردیم


نه قراردادی نوشتیم


ولی چه تعهد شیرینی !!!


دستهایت


مرا


به تمام دخترهای سرزمینم


حرام کرد …

 

 

یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط :: نفس و علي   |

 

پسرک ؟؟؟ ب دل نگیر

 

 

درد تنهایی را به دل نگیر ، عقاب ها همیشه تنهایند !!! 

 

این لاشخورها هستند که همیشه جمعشان جمع است !!!

 

شنبه ۱ آذر۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

خــوب ِ مــن

 

    خــوب ِ مــن


    همین جا درون شعرهایم بمان


    تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد


    به سرزمین هایِ دورِ احساس


    من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها


    شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان


    تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

 

 

چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

ارغوان

 

دلم خیلی بیشتر از حجمش پر است


پر از جای خالی تو …


پر از دلتنگی برای نگاه تو


پر از خاطرات قدم زدن


در کوچه پس کوچه های ارغوان با تو


پر از حس پرواز


پر از تو …

 

 

چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

وای از روزی که


وای از روزی که خدا بخواهد جانم را بگیرد !!!


من چگونه تو را به او بدهم ؟؟؟

جمعه ۲۳ آبان۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

بعضی وقت ها


بعضی وقت ها چیزی مینویسی فقط برای یک نفر


 اما دلت میگیرد وقتی یادت


می افتد که هرکسی ممکن است بخواند


  جز آن یک نفر


چهارشنبه ۲۱ آبان۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

مهم نیست

 

مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه...
 
مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه
 
مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ...
 
زمــآنـے ڪه دلت گرفت 
 
چگونه و با چه رویـےسر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :
 
خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم !!!
 
 پس چه شد ...
 
 

جمعه ۲۵ مهر۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

هی دختر

 

 

هى دختر

بيا ميخواهم رازى را بگويم

پسرها عروسک ندارند !!!

درد دل کردن و حرف زدن را ياد ندارند !!!

نگاه کن

فقط بلدند اسباب بازيهايشان را پرت کنند !!!

پسرها اشک هم ندارند !!!

مى ترسند مرديشان زير سوال برود !!!

مى شنوى ؟؟؟ ته صدايش ، گريه اى بى صداست

با يک آغوش ساده

قلب هر مردى را ميشود بدست آورد . نگاهش کن ؟؟؟

وقتى خسته است

وقتى مريض است

ولى دلسوزى برايش نيست !!!

پدرت وقتى مادرت نيست  ، چقدر پير است !!!

ميدانم از پسرها ناراحتى

ميدانم جر زنى ميکنند

بى معرفتند

حرف بد ميزنند

بازى بلد نيستند

آنها تقصيرى ندارند

کسى او را مثل تو ناز نکرده

گل سر ، به موهايش نزده

صورتش را نبوسيده

او بجاى بوسه ، سيلى خورده است تا يادش بماند مرد بايد قوى باشد

دخترک ...

پسرها نمي شکنند

مگر ...

بدست دخترکى ...

دخترک با آن دستای ظریف و دخترانه ات پسر را نوازش کن نه اینکه با زبان تند و خیانت  ، دل  

مردانه اش را بشکنی ...

بعضی وقتا با همه ی مردانگی اش بدجور به آغوش و نوازش تو احتیاج دارد ...

 

 

سه شنبه ۱۵ مهر۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

قفس

 

“پرنده ای” که بال و پرش ریخته باشد


مظلومیت خاصی دارد


باز گذاشتن در قفس ، توهینی ست به او


در قفس را ببند


تا “زندان” دلیل زمین گیر شدنش باشد


نه “پر و بال ریخته اش” !

 

 

چهارشنبه ۹ مهر۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

Hiç kimseyi Senin Kadar Sevmedim

 

 


  Hiç kimseyi Senin Kadar  Sevmedim


Seneler geçti ah, mevsimler geçti
Bir sen değişmedin bende sevdiğim
Sevdalar değişti, aşklar değişti
Bir sen değişmedin bende sevdiğim

Bilmem ki hangi yol sana ulaşır
Hangi rüzgarlarda kokun dolaşır
Her gece gözümde gözlerin ışır
Ay mı güneş misin bende bilemedim

Sen gideli gökyüzü de değişti
Çağlayanlar denizlere erişti
Günler geçti, aylar geçti, yıl geçti
Her durakta hayalini bekledim

Özleminle geçti aylar seneler
Hicranla tükendi günler geceler
Benim kadar sevemezki kimseler
Her çiçeğe gül kokunu işledim

Duygu çiçekleri boyun büktükçe
Ümit bahçeleri hazan döktükçe
Baktığım yollara duman çöktükçe
Hep seni özledim seni istedim

Gözyaşlarım yağmur olup aksa da
Ayrılıklar yüreğimı yaksa da
Bu vefasız kahrolası dünyada
Hiç kimseyi senin kadar sevmedim

دوشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

دل تنها و غریبم

 

 

دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم


حال بارون زده از چشمای ابری
دل دل دل دل تنگم منو و این حال قشنگم
حال ابری شده از درد و بی صبری


انگار دل منه که داره میشکنه
صبور و بی صدا هر لحظه با منه
گویا از این همه حس که تو عالمه
سهم من و دلم احوال تلخمه


وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی
دل تنهات رام نمیشه این تویی که رامشی
وای از این حال که دلت رو پای اعدام میکشی
بال پرواز دلت با پتک عقلت میشکنه


دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه
روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه
این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه
دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم


حال بارون زده از چشمای ابری
دل دل دل دل تنگم منو و این حال قشنگم
حال ابری شده از درد و بی صبری
انگار دل منه که داره میشکنه


صبور و بی صدا هر لحظه با منه
گویا از این همه حس که تو عالمه
سهم من و دلم احوال تلخمه

 

یکشنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

Ben olseydim

 

 

http://uploadco.ir/uploads/s8q6jwycc0bthbrakgt.jpg

 

 

دوشنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

دوستت دارم هایت را بگو

 

 

 

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی…

نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند

که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل

زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که

بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی

برای شنیدنش نمانده باشد. مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید

برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که

تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های

تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن… کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!!

کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که

دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب

کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن

عشقم، بلند‌تر بنواز برایم، من صدای سازت را دوست دارم. بنواز تا پی ببرد کودکِ درونم از

سرشاریِ احساس… تا باورم شود هستی، تا بدانم دارم تو را. تا باورم شود و پا به پای نرفتن

هِی صبوری کنم . جا نزنم… این همه راه، این همه بیراه… این همه بالا پایین، این همه پستی

بلندی… و این پاهای نحیف و زخمی‌ام… راه زیادیست عشقم، می ترسم. بگو دوستم داری تا

نترسم من. از کج و راستِ راه و این همه بیراه و خارهای در پایم و عقرب زرد و مارهای سیاهی

که در راه هستند… پاهای نحیف و زخمی‌ام با صدای توست که هنوز می‌رود این همه راه، دور

می شود از بیراه. همین حالا بگو دوستم داری… پنهان مکن دوست داشتن‌هایت را در خروار

خروار دلیل و بهانه، که روزی در همین نزدیکی‌ها، مدفون خواهم شد زیر خروار خروار خاکِ

سرد… اکنون که قلبت برای من می‌تپد، حالا که قلبی دارم که هنوز می‌تپد، اکنون بگو که دوستم

داری، برایم بزن قلب کوچکم، پنهان مکن قلبت را که روزی پنهان خواهیم شد در قلب خاک‌ها. بگو

شاخه های گلم کجاست؟ چرا به دستم نمی دهی اکنون؟!! شاخه گلی بدستم بده تا سهمم از

گل‌ها، دسته دسته گل‌هایی نباشد که بر سر مزارم، نه از سردیِ آن خاک سرد بر تن نحیف و

خسته‌ام چیزی کم خواهد کرد، نه روزنه‌ای بر قبر تاریکِ کسی خواهد شد، که درحسرت شاخه

گلی، دوستت دارم‌ها را نشنید و… مُرد… مُرد و بُرد با خودش آن همه حسرت و سهم اندکش از

دنیا را و آرزوهایی بزرگ… چگونه در گودالی کوچک خواهد گنجید، دردی این همه بزرگ… بگو

برایم گل نیاورند… بگو نمی خواهم سبد سبد گل‌هایی که می‌توانست هر روز لبخندی بر لبانم

بنشاند… بگو رهایم کنند. بگو می‌خواهم تنها باشم. اصلا بگو هِی! او که اصلا گل دوست

نداشت… دوست ندارم گل‌های آرزوهایم بر مزارم پژمرده و خشک شوند، بمیرند لبخند‌هایی که

نزَدم و خنده‌هایی که نکردم. آرزوهایم اینک بر مزارم شاخه شاخه مرده‌اند… بگو رهایم کنند. بگو

رفت. مبادا ناراحتشان کنی، بگو او گل دوست نداشت. چه تلخ است دیدن لبخند‌های کشته

شده… چه کسی صدا زد عـــــلی؟! کاش تو اسمم را صدا کرده باشی… کاش اسمم نقش

می‌بست بر منحنی لبانت، تا منحنی لبانم دوباره قوسِ خنده می‌گرفت. اکنون که هستم، بلندتر

بگو تا همه بشنوند اسمم را از لبانت. هم آن عقرب زرد و مار سیاه و هم همه‌ی آنانکه دوستمان

داشتند. چه کسی اسمم را صدا زد؟ اسمم… ببین اسمم را حک شده نه بر لب‌های تو که بر روی

سنگِ سرد. بگو اسم مرا صدا نزنند. کاش بر لبانِ تو نقش می‌بست، همین اسمی که حالا، دسته

دسته آدم‌ها، از روی ریا، یا از سرِ‌ رسم و شاید برای دانه‌ای خرما یا تکه‌ای حلوا، بلند بلند اسمم

را صدا می‌زنند و می‌خوانند برایم فاتحه‌ای…! تا روحم شاد شود !!! بگو رهایم کنند… بگو شاد

نخواهم شد، بگو اسمم را صدا نزنند. بگو او که اصلا اسم نداشت! صدای قرآن بلند می‌شود… و

صدای گوشت‌های من در دهان کرم‌ها… و صدایِ بی صدایِ خرد شدنِ آرزوهایم در تلی از خاک…

خوب که گوش کنی، صدایش را خواهی شنید. و من هنوز قلبم می تپد… هم اکنون که هستم،

مرا دوست داشته باش. حالا که زنده‌ام بگو که دوستم داری. دست در دستانم بگذار تا کم شود

سختیِ بار زندگی از دوش‌هایمان. در راه از دردودل‌هایت بگو، از آئینِ دوست داشتن، از

کودکی‌ها، سادگی‌ها، از باران، از خدا برایت خواهم گفت. از خدا که بگوییم، دیگر در راه خسته

نخواهیم شد. از خشت خشت بهشت که بگوییم، راه‌مان هم کوتاه خواهد شد… هنوز حرف‌هایمان

ناتمام مانده، خواهیم رسید…

 

تقدیم به او برای روزی که آواز عاشقانه سر بدهد.

تا ابد دوستش خواهم داشت.

جمعه ۳ مرداد۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

دلم گرفته

 

 میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد …


 گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !!!


زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !!!


این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت

 

 

دوشنبه ۲۳ تیر۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

خداوندا

 

 

خداوندا اگر روزي بشر گردي

ز حال ما با خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا نميداني که انسان بودن وماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه زجري ميکشد آن کس که از احساس سرشار است...

 

 

جمعه ۲۶ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

هی روزگار



حواست نیست این روزا چقدر خالی شده دستام

حواست نیست این روزا تو سرگرمی و من تنهام

حواست نیست هرلحظه دارم ازیاد تو میرم

ولی بازم تو رویاهام میام دستاتو میگرم




چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

آری



آری يادم آمد ... روزها  بود می انديشيدم ...

اينهمه غم ز کجا پيدا شد ... ناگهان ...؟!

يادم آمد ... رويا ها به روی دوشم سنگينی ميکرد ...

خسته بودم از اينهمه رويای تلخ ... نا فرجام ...

ياری ام کردی تو ... فصل بهار  و شب باران بود ...

راه نشانم دادی بهارم ...

گفتی از خاطر دريا بگذر

پشت دريای خيال به جزيره ميرسی

تا رسيدی آنجا ... رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان ... خود برگرد !!!

... تنها ...! من

رفتم ... رسيدم ... نشاندم ... آمدم ... !

رويا هايم را به امان جزيره رها کردم ... همان کار که تو گفتی ... چه بد کردم ...

نه يکبار ...

هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و آمدم ...!

و تو هر بار غريبانه تر از آغاز ... نگاهم کردی ...

و تو شايد به صداقت زدگی های دلم خنديدی ...

ديدم رو يا هايم را ... که هر غروب ... يکيشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل

تن به دستان يخ اقيانوس نيستی ها ميسپرد ...

می ديدم ... اما چه کنم که خسته بودم ...!

جزيره ی رويا هايم ... از حريم پاک آن خاطره ها خالی شد ...

يکی از پس ديگری ... ديگر بهانشان کمبود جا نبود ...

خسته بودند ...!!!!

آخرين غروب بود ...

داشتم ميديدم  ...

لحظه ی پايان آخرين رويا را ...

چه معصومانه ...!

من تکيه ام بر باد بود ... بی خبر ...!

جزيره ام خالی شد ... سوت و کور ...

دلش گرفت...زانوان خيس اشکش را بغل کرد ...

با نگاهی بر من ...

آهی کشيد و به دنبال رويا های خاموش رفت  ...

آهش دلم را ترساند ... گفته بودند آه مظلومان زود بر عرش الهی برود ...

منتظر بودم اما ...

نه به اين زودی ها ...

‌عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت ...

و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد ... وتو هم رفتی ...

من ماندم و روزگار بارانی ...

کاش حرفت را نمی شنيدم ... غريب  آشنا ... !!!


جمعه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

باران بهاری



حکایت عجیبی است این باران بهاری …


تنها را تنهاتر می کند و عاشق را عاشق تر


و امان از اینکه هم “عاشق” باشی هم “تنها” !!!



جمعه ۵ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 


تو و خوشبختی چقدر شبیه به همید !!!


به هیچ کدامتان نرسیدم !!!




جمعه ۵ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

بگذار اعتراف کنم





بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده ...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم ...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده بهااااااااااار




سه شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

خسته شدم



خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم…

بس که این کوره راه ترس آور

 زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد… خسته شدم بس که تنها دویدم…

اشک گونه هایم را پاک کن

 و بر پیشانیم بوسه بزن بهارم … می خواهم با تو گریه کنم … خسته شدم بس که…

تنها گریه کردم…

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…خسته شدم بس که تنها

ایستادم





سه شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

روز زن مبارک

 

بهارم 

 

روزت مبارک

 

 

شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

من قول داده ام


با تو نیستم 


تو نخوان بهار


با خودم زمزمه میکنم 

.

.

.

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام 


فقط کمی 

تو را کم آورده ام 

یادت هست ؟؟؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم ؟؟؟ واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها ؟؟؟ 

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند 

با این همه واژه چه کنم بهار ؟؟؟ 

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود ؟؟؟ 

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم 

باید خوب باشم 

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام 

فقط کمی 

بی حوصله ام 

آسمان روی سرم سنگینی میکند 

روزهایم کش آمده 

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم 

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم 


روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان من  هستند ولی نمی بارند 

چون 

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام


اما شبها ...

وای از شبها 

هوای آغوشت دیوانه ام میکند 

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند 

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند 


کاش لااقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم 

لالایی ها پیشکش 

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام 

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم 

آه 

و 

آه 

و بازم آه 

خسته شدم از این همه آه 

شبها تمام آه ها در سینه من جمع میشه

آن قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم 

اما حیف که قول داده ام بهارم


من خوبم .... من آرامم ...... 

فقط کمی دلواپسم 

کاش قول گرفته بودم از تو 

برای کسی از ته دل نخندی 

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود 

حال و روزش شود این ... 

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید 

آرام باشد ..... خوب باشد ..... قول داده باشد 

بیچاره ... 



جمعه ۲۹ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

هنوزم منتظرم




بهارم قلمم بی جوهر تر از آن است که بتواند

                گرمی سلامم را به تو عزیزِ دلم برساند ،

نمیدانم نامه هایی را که برایت مینویسم رو می خوانی ؟

شاید یا حتماً در شهری نباشم که تو در آن تنفس می کنی ,

 نمی دانم در این لحظات دلتنگی

چطور رغبت قلبم را برایت روی کاغذ بیاورم ,

ساعت نیمی از دو شب جمعه گذشته

و دقایقی به سه مانده ,

 این لحظات آخری که می گذرد

 تلاطم عجیبی در احساساتم موج می زند ,

حالم خراب تر از آن است که بخواهم برایت بازگو کنم ,

 در زندگیم بارها تجربه کردم

 که در رابطه وابستگی بد است اما باز دچار شدم ....

سکوت می کنم بر این لحظه های غمناک ,

بر این چشم هایی که از بس غرق در معشوق شد

, چیزی جز او را ندید ,

 برای چه قلبم درون سینه ام آرام ندارد ؟؟؟

برای که آرام ندارد ؟؟؟

روزگاری خدایی داشتم

و تنها او را می پرستیدم ,

بهار آمد و  بهار را بت خویش کردم

 و بعد از خدا  بهار را ستایش کردم ,

هر چه عاشقانه تر به سوی خدا می رفتم

 او نیز مشتاقانه قصد من می کرد

و از بابت این تجربه , عاشقانه به سویت آمدم

اما لحظه به لحظه تو را دور تر از خویش یافتم . مرا دریاب بهارم !!!

من تو را ماٌنوس با تنهایی خویش یافتم

که تو را همسفر زندگی خویش نمودم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم

 در چشمانت دوباره خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم دوباره جاری کنم ...

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ...

از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق بريزم ...منتظر لحظه ای هستم ...

لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در آغوشم بگيرم ...

بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...

و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ...

آری بهارم من هنوزم منتظرم ...

منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ... زندگیم

مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...

ساعت از سه نیز گذشت

و هنوز در انتظار خبری از تو ام اما خبری نیست ...

 بخدا دیگر توان نوشتن ندارم بهارم

برگرد همه کسم !!!


جمعه ۲۹ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

نامه ای برای مخاطب خاصم


سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو (بهارم) ، تویی که مخاطب خاص منی ، تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی . در چند ‍‍‍پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست  دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی !!!

دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را با تو تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است . چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی ،  بیاوری دل است و دیگر هیچ !!!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده !!!  نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد .  منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم . با زمان حرکت کردم و نه مثل هم سن هایم در پی زمان !!! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و عاشقت هستم . دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم . خواندن ، خوردن ، خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم - از کسی متنفر نباشم - خود خودم باشم . آری این منم مردی تنها توی بستر بیماری (شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند : زندگی


همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی  !  می دانم بدم ، می گویی و یا می گویند می دانم ، رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی ! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم ؟ چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم ؟ نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده ؟؟؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به ، دوست داشتن ،  و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی ، بی خواب و بی خوراک ، بی گفت و شنود ، دور از خویش و از دیگران ، همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن ، آنهم به چه ؟ به ، دوست داشتن ، {به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است ، پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است ، زلال تر است ؟
چگونه می توانم احساسم را بیان کنم ؟ مگر جز کلمات ابزاری دارم ؟ همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و .....  باید اعتراف کنم دیگر بس است  ، من دیگر تاب ندارم بهارم ، باید اعتراف کنم که .... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه !!! می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود . آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم ! دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند . چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود بهارم ، هست ، وشاید خواهد بود ، آنها را می گذاشتم روی سینه ام ، روی قلبم . آرام تر می شدم . .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت ؟؟؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس  کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و ... !
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من  چه التهاب ها به بند کشیده شده ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام ، چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام !!! و چه خوب که نمیدانی  و یا نمی خواهی بدانی بهارم .....


سه شنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

خدایااااا



خدایااااا

تا به حال کسی رو دوست داشتی ؟؟؟

بوسیدی و به آغوش کشیده ای ؟؟؟

میدانی هم آغوشی یعنی چه ؟؟؟

میدونی وقتی کسی رو دوست داری

حــــلال ، حــــرام ، ثــــواب ، گـــناه معنی ندارد ؟؟؟

میدونی بهشت یعنی آغوش " او " ؟؟؟


کــــــــــــفر نمیگویم خداااااااااااا

تا به حال کسی رو دوس داشتی ؟؟؟



شنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 

خط های موازی



می گویند خط های  موازی هیچ گاه به هم نمی رسند


هیچ وقت نفهمیدند که ما کنار هم راه می رویم نه روی یکدیگر !!!




جمعه ۱۵ فروردین۱۳۹۳ توسط :: نفس و علي   |

 


*********************



Hasret Kokusu


Geçmişte kalan hasretin

Hala içimi ısıtıyor

Gözlerinin,gözlerime bakışı

Kalbimi derinden yakıyor

İlk görüşte

kalbimden aşağı sızan bir şey

hissetim

Acaba neydi,çok merak ettim

Senin için ömrümü,hayatımı

verdim

Senin gidişini izlemek

Can çekişen kelebeği

İzlemek kadar zordu benim için

Söyle,sen bana ne söz

vermiştin

Peşinden koşmakla geçti

ömrüm

Senin aşkın için

Ben kendimi toprağa gömdüm

Sen bırakıp gidince

Közü sönmüş bir kömüre

döndüm

Seni sen olduğun için sevdim

Seni,hep bekledim

Göremeyince seni yakınımda

kendimi asmak bile istedim

Baharim


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ali.nokia86@yahoo.com

 

 

yagmur gizi

 

 





 

 

تماس با ما

 

.: :.

 

چــــــت دنيـــــــز